تبلیغات
asheghane
 
اینجا آرامگاه بغض های کهنه است....کمی سکوت....(لطفآ)که اگربیدارشوند.درد دارند لعنتی ها!

دل ادما....

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 14 فروردین 1393-12:20 ب.ظ

آخ

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 14 فروردین 1393-12:14 ب.ظ

"؟؟؟؟؟"

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 14 فروردین 1393-12:13 ب.ظ

....

بهانه هم اگر میگیری بهانه مرا بگیر

من تمام خواستن را وجب کردم

هیچکس…

هیچکس به اندازه من عاشق تـو و بهانه هایت نیست…

(آخ یادش بخیر این اولین جمله ی رونامش بود)





نظرات() 

بهانه

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 14 فروردین 1393-12:11 ب.ظ

میخواهی بری؟

بهانه میخواهی؟

بگذار من بهانه را دستت دهم!!!

برو و هرکس پرسید بگو لجوج بود ( **همیشه سرسختانه عاشق بود** )

بگو فریاد میکرد ( **همه جا فریاد میکرد فقط مرا میخواهد** )

بگو دروغ میگفت ( **میگفت هرگز ناراحتم نکردی** )

بگو درگیر بود ( **همیشه درگیر افسون نگاهم بود** )

بگو او نخواست ( **نخواست کسی جز من در دلش خانه کند** )

این همه بهانه برایت اوردم

حالا اگر میخواهی برو

**به سلامت**





نظرات() 

......این اهنگ خاصه خودشه.....

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 12 فروردین 1393-06:19 ب.ظ

منو دیدی تازه گیا

که پیشونیم خط افتاده موهام کم پشت

خسته شدن همه ی دوستام از فحش

شدی یه آدم چرت قفلی که تف به این زندگی

دلم حرفاشو بهت که گفت تو هم یه چیزی بگو

بگو نمیتونه هیچی به زور

جدا کنه دیگه تورو ازم

جون هرکی دوست داری یه چیزی بگو

یه چیزی بگو

یه چیزی بگو بزار قانع شم

تا نتونم جلوی رفتنت مانع شم

مگه نمی بینی چقد خراب و داغونم

تو این اوضاع منو تنها نزار خواهشا

بگو چرا داری میری آخه به چه قیمتی

 کیه که مثه من رو تو بتونه بشه غیرتی

یا با تو تا بکنه تو هر شرایط بدی

اونوقت توی بی معرفت حتی جوابشو ندی

د یه چیزی بگو چرا حرف نمی زنی

چرا فاصله میگیری به من دست نمیزنی

چرا همیشه همجا تو روباید ببینم

مگه نمی گفتی که دیگه هرز نمی پری

دیگه صدام تورو زده بسه رفتنی شو

بیخیال منه خل و بد سرد عصبی شو

بدون هرکسی که دورو ور منه عوضی شد

کاش این حس بین تو و من یه ذره عوض میشد

نیستس تا ببینی که از همه چی خسته شدم

قیافمو ببین چقد شکسته شدم

چقد سختی کشیدم چقد ضربه خوردم

وقتی فهمیدم رفتارت با من سرده مردم

چه شبایی که تا صبح بیداری کشیدم

ناخن های عصبی که روی دیوار می کشیدم

بازم آرومم نمی کرد روم تاثیری نداشت

فک می کردم عزیز تر از خودم کسی نی برات

ببین چی کار کردی با من لامصب

هرشب کارم شده گریه یا مستم

تو اوج دوستی چطور ولم کردی

وقتی مشکلی نبود بین ما اصلا

تو یه دو رویی یه آدم پست

شدی یه کسی که با همه هست

باشه هرجوری میخوای تا کن منم این کاراتو یادمه پس

تو میدونستی که چیه درد من

تو میدونستی بدبختیمون چیه حرف بزن

بگو چرا با من اینقده سردی

بگو لعنتی اون کیه بعد من

دیگه صبحا کنار تو چشم وا نمی کنم

دیگه اعتمادی به این عشقا نمی کنم

کسی رم نمیخوام که بهم توجهی کنه

همه که مثه تو منو اشباع نمی کنه

همه که مثه تو با من خوب تا نمی کنن

منو از ته دل از اون بوسا نمی کنن

یا اون روزا که میبرم از هر کس و ناکسی

خودشونو توی دلم اینقد زود جا نمی کنن

دیگه شبا نمیام پشت خطی

خوشحالم که کنار اون خوشبختی

خوشحالم که یه حساب سوا روش کردی و

به خاطر اون منو فراموش کردی

دیگه صدام تورو زده بسه رفتنی شو

بیخیال منه خل و بد سرد عصبی شو

بدون هرکسی که دورو ور منه عوضی شد

کاش این حس بین تو و من یه ذره عوض میشد





نظرات() 

...........

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 12 فروردین 1393-06:15 ب.ظ

.....

tanha yadegarish...ye barge name bod...ona azam gerefto pare kard.khodaye man....man

ba in hame khatere............on ba on hame delkhoshi.........man daram azab mikeshamo

on eine khialesham nist.





نظرات() 

0000

نوشته شده توسط :eli
یکشنبه 10 فروردین 1393-08:33 ب.ظ

.....

akh.......ey khoda.dige hame chiz tamam shod..............................mano har chi ke delesh

khast farz kard.har ghezavati ke khast kard.akharesham tanham gozashto raft...onke

midonest tanha tekye gahame.onke midonest man joz on delkhoshi e nadaram...in roza

hatta soragham ro ham nemigire.eine khialesham nist.dige barash mohem

nistam.........vase man sakhte donestane inke dige nist atisham mizane ama vaghean on

bod ke bakht...chon kac ro ke asheghesh bod az dast dad.....dige hichi nemikham faghat

arezome ke ye bar vase ye saniye hatta kambodam ro to zendegish hes kone........





نظرات() 

مرا یاد بگیر

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 5 اسفند 1392-06:42 ب.ظ

.... ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ


   نه مثل جبر...


   نه مثل هندسه ...!


   نه ﻣﺜﻞ ۱ منهای ۱


  ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۰ ﻣﯿﺸﻮﺩ


   ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ


   مثل نیمکت آخر...


   زنگ آخر...


   ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ


   ... ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﭼﻮﺏ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ


   مرا یاد بگیر....!






نظرات() 

..............

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 28 بهمن 1392-11:12 ب.ظ

hadeghal khialam rahate ke miad inja...........nemidonam...........shayadam vaghean barash arzesh

 nadara.

shayad man eshtebah mikonam.nemidonam dardama be ki begam.harchi man dasto pa

mizanam.harchi man talash mikonam ke be dast biaramesh.....behtar ke nemishe hich.taze kharab

taram mishe..man mondamo ye donya hesadato khatere.......ono ye alame adam ke doro baresho

va ye donya delkhoshi.......in roza shenidane inke khoshe...didan khande hash.....didane jaye

khaliye man ke ba yeki dg por shode daghonam mikone............har roz bishtar az ghabl vabastash

misham ba in ke on dare mano az khodesh dor mikone...............halam az khodam...az zendegiye

koftim beham mikhore man nemidonam vase chi zendam.......be eshghe ki..be che omidi......in

roza ba hichi arom nemisham.........az hame bad taresh inke kac nist ke yekam darkam kone.harkas

 harjor ke delesh mikhad ghezavatam mikone.har harfi ke deleshon mikhad poshte saram

mizanan....vaaaaaaaaaay.dg nemitonam .





نظرات() 

e sh gh a m

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 17 بهمن 1392-02:40 ب.ظ

man nemikhaaaaaaaam beri.........................................

 

raftanet ke eshkali nadasht.......hadeaghal chera be harfe mardom gosh dadi??bi ensaf.in hagham nabod.





نظرات() 

من عاشق این اهنگم.....خاص خودشه........

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 17 بهمن 1392-02:22 ب.ظ

2afm-sedamodari text

صدامو داری

به احترامت هیچوقت حتی ، من

نمینداختم نگامو جایی

رفتی با اینکه میدونستی

تو رو دوست داشتم و رو هیچکی نی اون حسی

که رو تو بود و هست

شاید از اولشم من بودم که نباید میذاشتم رو تو دست

رو همه خوبی هام بستی چطور چشاتو

هیس هیچی نگو فقط ببر صداتو

ببین چه دپرسم ببین چه بی حسم

دیگه من حتی به خودمم نمی رسم

اصلا بی خیال

دیگه گذشت از درد و دل

منو تو هردو تامون شدیم  دیگه هر دو ول

یه شب با این ،یه شب با اون

هزار تا کصافط کاری داریم به همرامون

منکه از تو بیشتر بود حاشیم

منکه حتی اگه تو نباشی ام

فقط به تو فک میکنم و تورو میخوام

چیه فک کردی مثل تو لا…ش.یــــم

دیگه خستم از خاطرات موندگارت

بدم میاد از اون نگاهت

برو نمیخوام بر گردی پیشم چون

خوب میدونم که کنارش خوبه حالت

وقتی نیستی معاشرت با همه سخته

بگو مست کنار کی میخوابی آخر هفته

ها چیه چپ نگاه میکنی طلب کاری؟

جدیداً در اومدی از فاز طرفداری

دل من ، با دل تو، که یکی نیست

بد بخت قیافتو ببین، ترکیدی

مسیرامون هم از هم جداست ،دیدی

باشه  تو خوبی اصلا تو راست میگی

چیه، فک کردی مثل تو هولم

مو بیچاری یکی لم داده تو بغلم

تو که رفتی حرمت یه سری چیزارو

جلو دوستام نگه میداشتی اقلاً

خوتو ببین که چقد فس فسی

منم یه عصبی استرسی

که به همه میپرم چون هیچوقت دوست نداشتم

که ببینم اسم تو میاد کنار اسم کسی

راستی بگو بینم هنوز باهاشی یا

این بد بختم رفت قاطی داداشیا

قاطی همونایی که کردی تو بهشون بدی

همون بیچاره هایی که دورشون زدی

آخه خیانت کردی به من تو چطور

تو اون حالت باید میگرفتم مچتو

برو خوش باش باهاش ولی بدون

که زودگذره این روزای خوش تو

خیالت تخت که واست دل ، تنگ نمیشه

بعد تو به هیچکسی دلگرم نمیشه

چرا نگران منی حالمو میپرسی

حال یه روانی، که از این بهتر نمیشه

پس بهتره که ندیم به دوستیمون کشش

تو هم خواهشا دیگه از ما بیرون بکش

چون دیگه مهم نیست بخوای باشی تو با کسی

سریعتر خوشحالم کن، با یه خداحافظی





نظرات() 

رویای یخی......

نوشته شده توسط :eli
پنجشنبه 25 مهر 1392-04:59 ب.ظ

پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را

 و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم

 بوته نورس احساسم، ریشه دوانده بود در تری اشکهایم

 همه روزه، میشنیدم صدای عشق را

 حتی در قیژ قیژ، لولای در قدیمی

 همه شب;

 پشت پرده، سایه ای از جنس تو اردو زده بود

 رویای هم آغوشیت نخ بادبادکی بود

 که مرا بالا میکشاند تا دب اکبر

 و در مجادله ناکوک دل و عشق،

 کوچکتر از باخته شده بود "عقلم"

 تو میدانستی;

 رویای شیرینم، یخیست

 "هایش" کردی

 چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت...




نظرات() 

..........

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 26 شهریور 1392-01:42 ب.ظ

 
...                                                                          
........................................................                                              
 
 
ازاتاق خاطراتم بوی حلوابلندشده است..ارام فاتحه بخوان..شایدخداگذاشته ام رابیامرزد       
 
      
        




نظرات() 

mikhaham bekhandam

نوشته شده توسط :eli
شنبه 23 شهریور 1392-10:40 ب.ظ

 

Mikhaham Labkhand Bezanam , Ama Afsos Ke Hata NaghaShieh Labkhand Ra Ham Faramosh
 
Kardeh'Am Dor Mishavam , Dor Tar Az Ani Ke Fekrash Ra Bkoni , Az Jazireh Gozashteh Am ,
 
Hanoz Ham Arezo Hast .

Labkhan Bod , Agar Mimandi , Khandeh Ham Bod Agar Hata Ek Bar Baryam Vajehe Eshq Ra
 
Az Negah Khod Barayam Taarif Mikardi , Ama Eshq Barae To Nime Hae Shab Bod , Shab Haee
 
Ke Ehsasam Dargir Teregi , Va Shakhseyatam Dar Kamal Hegharat Dar Daghi Tanat Ke Modam
 
Be Sardi Ehsas Man Tabdil Mishod MeShekast .

Aya In Eshq Ast ?

Nme Tavanam Bavar KOnam Ke An Hame Ehsas Dar Ek Lahzeh Sokht o Mord

Az Saneh Ha Motaneferam , Ke Mara Ingoneh Yatim Dstaneh Ba Mohabateh To Kardand 

Mikhaham Dar Aghoshat Ba Navazesh Eshqat Bekhand , Ama Afsos Rah Jazireh Basteh Ast

HOSSEIN.L  11:29 Pm  1392/06/21




نظرات() 

...خیلی خیلی دوستت دارم...

نوشته شده توسط :eli
شنبه 23 شهریور 1392-10:38 ب.ظ

 
....
دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود..
 
 
یک شب وقتی اس ام اس آمد بدون آن که آنرا باز کند

 
موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید
 
 
صبح وقت مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت: پسرم مرده…
 
 
دختره شوکه شد و چشم پر از اشک

 
بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت..
 
 
پسره نوشته بود… تصادف کردم
 

با مشکل خودم را رساندم دم در خونتون

 
لطفا بیا پائین میخوام برای آخرین بار ببینمت…

 
«خیلی خیلی دوستت دارم»




نظرات() 

درد....

نوشته شده توسط :eli
شنبه 23 شهریور 1392-10:36 ب.ظ


 
 
می گویند:

خوش به حالت!

از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی…!

نمی دانند بعضی دردها

کمر خم می کنند، نه ابرو…...




نظرات() 

دست هایم

نوشته شده توسط :eli
جمعه 22 شهریور 1392-03:04 ب.ظ

 

.

دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد • • •

 

جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ

 

بــَــرایــَــم پــُــرنــمـــی کــــنــد • • •

 

راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:

 

" دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد "







نظرات() 

توچه گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط :eli
چهارشنبه 20 شهریور 1392-08:35 ب.ظ

 


 

تو چه گفتی سهراب؟

 


قایقی خواهم ساخت ...

 
با کدوم عمر دراز؟

 
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

 
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

 
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت

 
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت

 
بیخیال قایق ....
 
 
یا که میگفتی ....

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

 
این سخن یعنی چه؟

 
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد

 
ورنه این شعرو سخن

 
یک خیال پوچ است

 
پس اگر میگفتی ...

 
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد

 
جمله زیباتر میشد

 
تو ببخشم سهراب ...

 
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم

 
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا

 
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم

 
زندگی رویا نیست

 
زندگی پردرد است

 
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!




نظرات() 

e s h g h a m

نوشته شده توسط :eli
یکشنبه 17 شهریور 1392-10:46 ب.ظ

 

 

تا خانه چشمانت راهی نیست ، وقتی که نگاهت را از من دریغ میکنی ... چه بگویم

 

وقتی که نه تنها چشم هایت را ، بلکه دریچه قلبت را برویم بسته ای ...

 

اما...

 

بدان همیشه پشت پنجره "خیالم" برای چشمهایت چون چلچراغی میدرخشد...

 

بگذار در وجود تو گم شوم و تودر جستجوی من آهسته مرا بخوانی...

 

و مرا در قلبت پیدا کنی!!!

 





نظرات() 

من....بی تو!!!!!تو.....بی من

نوشته شده توسط :eli
یکشنبه 17 شهریور 1392-10:30 ب.ظ


 

من

 

بی تو

 

در غریب ترین شهر عالمم...

 


بی من

 

تو

 

در کجای جهانی

 

که نیستی؟!...





نظرات() 

تــــــــــ♥ــــــو

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 4 شهریور 1392-10:21 ب.ظ

...........

دلـــم یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــانتیک…


چنــــد تا شمــــــع … و یک عالمــــــه تــــو…


که بــه دنیــــا بگـــــــم … خــــداحـــــافـــــــظ …


دنیــای مــن کســــی ست…


که در آغـــــوشش جــان میدهــــم…


یعنـــی « تــــــــــــــــو »





نظرات() 

لعنت به ساعت ها..

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 4 شهریور 1392-10:17 ب.ظ

.....................

لعنت به ساعتهایی که جلو نمیروند،


خواب می مانند ،


کار نمی کنند ،


 کوک نمی شوند ،


عقب می مانند ،


و از رفتن خسته میشوند


 این بلاها از وقتی به سرم ادم میاد


که منتظر کسی باشی که


دوسش داری...





نظرات() 

................

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 29 مرداد 1392-06:12 ب.ظ

.

.

یه بنده خدایی میگفت :

همه چیز رو ردیف کرده بودم بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه خونه برای دوست

دخترم آماده ی آماده بود حساب همه چی رو هم کرده بودم رفتم دنبال دوست دخترم دیدم زودتر

از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه خدائیش دختر پایه ایه خیلی دوسش دارم

من واون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت اونم این

که وقتی رفتیم خونه چطور ....

احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم هم من و هم اون

سوار ماشین شدیم دربست گرفتم

رسیدیم در خونه با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه نکنه

کسی خونه باشه ! دیدم کسی خونه نیست

با خودم گفتم : ایول

دیگه دل تو دلم نبود می دونستم سه ساعت زمان داریم وباید از این سه ساعت بهترین استفاده

رو کرد در حیاط رو باز کردم از راه پله ها رفتیم بالا

حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن سریع دو

طبقه رو رفتیم بالا نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان کلید رو انداختیم توی در ورودی

آپارتمان که بریم تو

چشمت روز بد نبینه

خیلی برام عجیب بود یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته کلید توی در شکست

هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

کلی برا این لحظه برنامه ریزی کرده بودم کلی براش فکر کرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم.... گفتم عیب نداره

تو این سه ساعت وقت هست می رم کلید ساز میارم

به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به

لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم وقتی انرژی مثبتش رو دیدم انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز

چند برابر شد سریع از پله ها اومدیم پایین اومدیم سر خیابون

روزجمعه...

حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم سریع یه دربست دیگه گرفتم بعد از یک ساعت چرخیدن تو

خیابون یه کلید ساز پیدا کردیم گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته گفت :

بریم درستش کنیم اومدیم در خونه به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین

تا وقتی هم من بت زنگ نزدم نیا اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع

میشه!

اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت : اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و

منتظر زنگتم دردسرت ندم کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه.

دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

اومدیم و قفل رو عوض کردیم همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه برو یه سری خرید کن و .... ای تف به

این شانس همه ی نقشه هام نقش بر آب شد و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده... اون روز

کلی پول از تو جیبم رفت

کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم آخرشم شرمنده روی

دوست دخترمون شدیم از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که : من حساب همه

چی رو کرده بودم

چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی) توی در شکست.

کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست

دادم...................

وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم.

بهش گفتم :

گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام مقدمات گناه رو

هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه . دیگه قدمی تا گناه فاصله

نداره فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر

موفق به انجام گناه نشد با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه تو محاسبات

خودش که اشتباهی نکرده بودپس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

کمی فکر ....

کمی فکر ………….

کمی فکر …………………..

آره داداش من تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته و

دعای امام شامل حالش شده….امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره

حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....

وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش روان شدن و

داره زیر لب زمزمه می کنه :

امام زمان !

غلط کردم

امام زمان !

ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه





نظرات() 

بلاتکلیفی

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 29 مرداد 1392-03:19 ب.ظ

....

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!



   به رفتن که فکر می کنی

 


   اتفاقی می افتد که منصرف می شوی...



   میخواهی بمانی،



   رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!



   این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است..





نظرات() 

اینگونه شد؛توعاشق شدی...

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 29 مرداد 1392-03:18 ب.ظ

......

میدانی سه رکن حس کردن یک نفر چیست؟


   اینکه اول عاشقش باشی..


   بعد درگیر احساس عاشقی با او..


   در نهایت عاطفه ای را خرجش کنی که لیاقتش را دارد


   این سه می شوند همانیکه باید بشوند


   آنوقت حساس میشوی


   حســـاسی


   در انتخابش


   در نگاههایش


   در صحبت کردنش


   او برای توست


   تو از آنِ تو


   گاهی مغروری برای داشتن او


   حسودی از دیدن نگاه هایی جز تو روی او


   میخواهی خودت باشی و او


   او همان کسیست که قبلاً بوده


   چشمهای تواَند که او را جوری دیگر می بینند .


   قلـــبت جور دیگری می تپد


   فکرت درگیرش می شود


   آری !


   اینگونه شد ؛ تو عاشــق شدی ...





نظرات() 

مرایادبگیر

نوشته شده توسط :eli
سه شنبه 29 مرداد 1392-03:15 ب.ظ

 

.... ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ


   نه مثل جبر...


   نه مثل هندسه ...!


   نه ﻣﺜﻞ ۱ منهای ۱


  ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۰ ﻣﯿﺸﻮﺩ


   ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ


   مثل نیمکت آخر...


   زنگ آخر...


   ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ


   ... ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻭﯼ ﭼﻮﺏ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ


   مرا یاد بگیر....!





نظرات() 

به نام کلام دروغین عشق

نوشته شده توسط :eli
جمعه 25 مرداد 1392-11:11 ب.ظ

.



چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت

و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ

خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،

اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود

یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم

تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی

چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود

گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت

اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده

و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم

مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.

کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،

کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با

چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.

نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.

آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،

همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.

دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.

این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.

این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،

راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما

دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم

دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،

دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.

خواستم بنویسم که ....

 

....خیلی بی وفایی...





نظرات() 

..............

نوشته شده توسط :eli
جمعه 25 مرداد 1392-11:02 ب.ظ

.

سلام...اونی که واسم نظرگذاشته...با اسم(یه دوست)میشه ازت خاهش کنم خودتوبیشترمعرفی

 

کنی؟؟؟؟دمت گرم.

 

منتظرتم





نظرات() 

این روزها...

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 14 مرداد 1392-11:21 ب.ظ

 

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

 ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ

 ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ ...

 ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ

 ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ

 ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

 ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

 ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ....

 ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ

 ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ ...





نظرات() 

د ل ت ن گ

نوشته شده توسط :eli
دوشنبه 14 مرداد 1392-11:15 ب.ظ

 

گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود كه دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می شود...

دلتنگم...

دلتنگم...

دلتنگ كسی كه گردش روزگارش به من كه رسید ازحركت ایستاد...

دلتنگ كسی كه دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ خودم...

خودی كه مدتهاست گم كرده ام...





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox